{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Nowhere

نفس عمیقی کشیدم و . . . نفس عمیقی کشیدم
تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم تا آن دردی را که تمام جانم را به آتش میکشید آرام کنم و مرهمی بگذارم بر استخوان های خورد شده ام .
اما مگر آن هم اشتباه نبود ؟ چون من متعلق به آنجا نبودم . . . ان زمان برای من نبود ، آن مکان متعلق به من نبود و من برای هیچکدام از ادم های آنجا نبودم ؛ پس بنابراین حتی حق استفاده از هوای آنجا را هم نداشتم ، مگر نه ؟
اما من داشتم میسوختم ؛ و حتی اگر آتش برای به نابودی کشاندنم نیاز به این اکسیژن داشت من میخواستمش . . . چون حتی نمیتوانستم مانع نفس کشیدن خودم بشوم ؛ چه برسد به این آتش خانمان سوز ! پس بگذار جوری مرا بسوزاند که حال با همدیگر نتوانیم دیگر نفس بکشیم و زنده بمانیم .
دیدگاه ها (۰)

و شاید شیطان هم در جایی شروع به گریستن میکند وقتی کسی را از ...

Nothing

و تا ابد حسرت آن یک روز ماند.

our

^فـــیـــک جـــونـــگـــکـــوک^(پارت۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط